«نگاه کردن»، تصرّف از راه دور است. «نگاه» بدون لمس کردنِ دیگری، در او، لذّت میآفریند، درد میانگیزد، شرم میآورد، خشمگین میکند، حریم میدرد.
میتوانی از راه دور، با نگاهات با او رابطه برقرار کنی، خودت را در نگاهات بریزی و به سوی او روانه کنی، یا آهوی نگاهاش را که بیخیال میخرامد به یک خیز تیز شکار کنی. نگاه، دامِ شکارِ دل است. نگاه، روح ما را عریان می کند و ما، خصوصاً در روابط متعارف اجتماعی، به عریانی خو نداریم. در روابط اجتماعی، نگاه باید «پوشیده» باشد، مؤدب باشد، ازحدود تجاوز نکند. تنها در غلبهی شور، یعنی لحظههای محرمیت و هیجان، است که نگاه، لباسهایش را به دور میریزد، برهنه میشود و پردهدری میکند. نگاه کردن هنر است، هنری که غالباً خوب نمیدانیمش!
در روابط اجتماعی غالباً کورکورانه به فرمان هنجارهای متعارف نگاه میکنیم، و در روابط خصوصی زمامِ نگاه را زود از کف میدهیم.
نگاه بیانگر است، اما اگر هنر بیانگریِ آن را خوب ندانیم، آسان سرچشمهی سوءتفاهم میشود. برای همین است که تلاقیِ تصادفی دو نگاه را غالباً خوش نمیداریم. انگار کسی بیخبر درِ اتاق را باز کرده و ما را برهنه غافگیر کرده است!
ناشیگری در نگاهورزی البته مزایای خودش را دارد:
نگاهورزِ ناشی زود خودش را لو میدهد، از چشمانش سرّ ضمیرش را آسان میخوانی. برای همین است که غالباً از نگاه هم گریزانیم، نگاهمان را پایین میاندازیم یا میچرخانیم تا از پرده بیرون نیفتیم؛ یا در چشمان هم خیره میشویم تا به چشم خود ببینیم که آیا دیگری راست می گوید یا دروغ؟
«در نگاه هم خیره شدن» از وضعیتهای بشری پیچیده است:
گاهی نشانهی تهدید است، گاهی نشانهی عشق است، گاهی جستجوی گمشده است، گاهی لحظهی آرامش در حضور دیگری است.
ما با خیره شدن در نگاه هم، دنیای مشترک میآفرینیم و گاه آن دنیای مشترک را ویران میکنیم. نگاهورزی فعلِ مختارانه است و بنابراین، مشمول داوری اخلاقی است.
ما مسئول نگاه کردنهایمان هستیم:
آیا با نگاهام با تو خشونت ورزیدم؟ آیا با نگاهام به حریم بدنات تعرّض کردم؟ آیا با نگاهام با تو دروغ گفتم؟ آیا نگاهام تو را به یک شیء فروکاست؟ آیا با نگاهام رازت را برملا کردم؟ آیا آنجا که نمیباید در نگاهام عریان شدم؟ کجا باید نگاهام را عریان کنم؟ کجا باید آن را بپوشانم؟
رابطهی انسانی با لمس نگاه آغاز میشود و این نگاهِ اوّل، سرشت و سرنوشت رابطه را رقم میزند.
هنر نگاه ورزیدن را بیاموزیم و مسئولانه نگاه کنیم!..
🖋 آرش نراقی