کودکانِ کار... قصه‌ای مکرر است و جالب این‌که با شروعِ عکاسی یکی از سوژه‌ها همین کودکان بوده‌اند. از زمان ویکتوریایی و دودکش‌پاک‌کن‌های کوچکی که کرور کرور بی‌جان می‌شدند در آن مسیر تاریکِ دودزده تا کودکان کارِ شاغل در کارخانه‌های نساجی منچستر(عمدتن دختران) و صنایع سنگین آمریکا تا همین دیروز مساله‌ی کودکان کار چونان امری چندسویه حضور داشته. نمونه‌ی عکسی که این‌جا گذاشته‌ام (متاسفانه نام عکاس‌اش را که قاب درجه‌یکی بسته نیافتم) یک «مساله»‌ی تکرارشونده بوده‌اند. شاید پُر بی‌راه نباشد اگر بگویم ادبیات، سینما و البته عکاسی در بازنُمایی این رنج و وضعیت که حتا تا دهه‌های اول قرن بیستم امری عادی به شمار می‌رفت تاثیر فوق‌العاده‌ای داشت. دیکنز که خود عملن کودکِ کار بود در رمان‌های‌اش تصاویر تکان‌دهنده‌ای از این بچه‌های فراموش‌شده ارایٔه کرد. یا نویسنده‌ای چون تیٔودور درایزر این وضعیت را به شکل‌های مختلف در رمان‌های خود روایت کرد. حالا سال‌هاست که از تدوین انواعِ قوانین علیهِ کارِ کودکان می‌گذرد و در ایران هم به‌خصوص در دو دهه‌ی اخیر و با توجه به ضعف و عدم کارایی دولت‌ها سازمان‌های مردم‌نهاد بسیاری به حمایت برآمدند. هرچند کاسبی کثیف نیز از این کودکان نیز در همین فضای مجازی کم نبوده اما می‌توان به ضرسِ قاطع گفت که بخشِ مهمی از مردم متوجهِ این انسان‌های ستم‌دیده شده‌اند. و این کار بزرگ عکاسی، ادبیات و البته ارتباطِ آزادتر اطلاعات در فضای مجازی بوده. هرچند رنجِ بدنِ کوچکی که هم با کار جسمی، هم نگاه‌های دیگران، هم فقدان امکانات به اوج می‌رسد بسیاار جدی‌تر از این حرف‌هاست. اعتراف می‌کنم چند سال پیش تلاش کردم به سهمِ خودم کمکی بکنم با حضور در یکی از این مراکزِ غیردولتی. در اولین جلسه یک پسربچه‌ی نه یا ده ساله کنار من نشست و مدام می‌خواست قصه بگویم. و من سرِ هم می‌کردم. وقتی از مدیر آن‌جا دلیل این حرکت را پرسیدم گفت «  بهش تجاوز شده و دو بار هم ما از موتورِ مردانی که می‌خواسته‌اند ببرندَش نجات‌اش دادیم. پدرش معتاد است می‌فروشدَش». نفس‌ام بالا نیامد. پسرک عاشقِ بِن‌تن بود. و عصرها سرِ چهارراه کار می‌کرد. میزان رنجی که در همان اندک‌حضورم آن‌جا دیدم از طاقت‌ام خارج بود. و فهمیدم این جنگی نابرابر است. فقر روح را می‌کُشد و خشونت جسم را آماده‌ی خشونتی دیگر می‌کند. بسیاری آن صدای بلند را شنیده‌اند و به هر شکلی به کمک مشغول‌اند. و این جنگِ همه‌ی  ماست. یکی با مال‌اش، دیگری با قلم‌ یا دوربین‌اش. راستی اسم پسرک دانیال بود و می‌دانم جای‌اش امن است...


🌱 به قلم مهدی یزدانی خرم